دسته‌ها
اشعار

غلام دل

99/9/9
نمی دانم چرا این دل فراری است

تو گویی قلب من مثل قناری است

حدیث آشنا کرده فراموش

همیشه اشک من ابر بهاری است

****

بیا و یک نظر بنما بر این دل

فراموشش مکن منزل به منزل

شبش را روز گردان مثل خورشید

فروزان کن برایش نور امید

مران او را تو از این خطه بیرون

غلام دل شود پروانه مجنون

سفیر عشق را گو تا بیاید

یکی حلقه به دست او نماید

ببرد از همه هستی دنیا

بشوید جان خود مانند دریا

*****

حدیث دلبری ها را رها کن

غم پیمانه روز جزا کن

****

دسته‌ها
اشعار

*مناظره دو شلوار*

دو تا شلوار توی یک خشکشویی/
شبی کردند باهم گفت وگویی

یکی از آن دو خیلی شیک تر بود/
کمی از آن یکی باریکتر بود

دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت/
همیشه لنگه اش خط اتو داشت

شکیل و خوشگل و ابریشمی بود/
از آن اجناس شیک ” لندنی” بود

خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت/
کمربندی ز چرم کرگدن داشت

یکی دیگر چروک و ساده تر بود‌/
کمی از آن یکی افتاده تر بود

تمیز و شسته اما بی اتو بود/
هم از بالا ، هم از پایین رفو بود

به قدری کهنه بود و خسته از کار/
به زحمت می شد او را گفت ، شلوار

گذشتِ روزها ، بی ارزشش کرد/
تلاش و کارو زحمت ، نخکشش کرد

پس از یک شست وشو با خوب رویی/
نشسته گوشه ای از خشکشویی

به سویش آمد آن شلوار زیبا/
به عشوه شانه ها را داد بالا

کنار او نشست و با تکبر/
به او می گفت از روی تمسخر

که من یک روز در بوتیک بودم/
کنار جنسهای شیک بودم

مرا دیدند مردم پشت شیشه/
که شلواری گران بودم همیشه

همیشه در مکانی لوکس بودم /
کنار جنس هایی لوکس بودم

کنار کفشهای چرم اعلا/
و کت هایی به قیمت های بالا

پس از یک دوره ی چشم انتظاری/
رسید از راه مرد پولداری

تراولهایی از جیبش درآوُرد/
مرا فوری خرید و باخودش بُرد

چه جاهایی که با آن مرد رفتیم/
میان مردمی بی درد رفتیم

همیشه روی مخمل می نشستم/
درون جمع اول می نشستم

به یک چشمک برایم شد مهیا/
گرانقیمت ترین ماشین دنیا

خوراکم بود چک پول و تراول/
تراولهای رنگارنگ و خوشگل

درون خانه ده شلوار بودیم/
که باهم مدتی همکار بودیم

درون ناز و نعمت خواب بودیم/
همه در خدمت ارباب بودیم

تو اما ظاهراً شلوار کاری/
که روی زانویت هم وصله داری

دل شلوار کهنه سخت آزُرد/
ولی پیش رقیبش کم نیاوُرد

به حسرت گفت ای شلوار زیبا/
لباس گُنده های ” رده بالا “

منم مثل تو شلوارم برادر/
ولی من آبرو دارم برادر

مرا یک مرد فرهنگی  خریده/
شبی از جمعه بازاری خریده

نه در عمرم تراول دیدم هرگز/
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز

نه روی مخمل و اطلس نشستم/
نه با جمعیتی ناکس نشستم

نه دستی را به نامردی فشردم/
و نه پولی را ز حق الناس خوردم

خدارا شکر اربابم شرف داشت/
نهادش ریشه در آب و علف داشت

همیشه سر به زیر و مهربان بود/
تمام عمر وقف دیگران بود

به خوشرویی رفاقت کرد با من/
صبورانه قناعت کرد با من

نه در عمرش گناه ومعصیت کرد/
هزاران مرد دانا تربیت کرد

معلم بود و دانشمند و دانا/
نژاد پاک انسانهای والا

معلم در صف آزادگان است/
که دریای معلم بیکران است

اگر صد بار جانم را بسوزند/
مرا خیاط ها زانو بدوزند

اگر یک عمر از تنهایی بپوسم/
به جز پای معلم را نبوسم…

برگرفته از کانال سیمای بهاباد به نام شاعر اشاره ای نشده بود

دسته‌ها
اشعار

سروده آقای حسن لقمانی در وصف شهدای بهاباد

سروده آقای حسن لقمانی در وصف شهدای بهاباد،3gp،

———  28mb ———

http://s9.picofile.com/file/8271145434/shohadaa.3gp.html

——————